ارتباط اندیشمندانه از طریق رنگReviewed by آیدین on Feb 25Rating: 5.0 رنه ماگریت , ارتباط اندیشمندانه از طریق رنگ رنه ماگریت , ارتباط اندیشمندانه از طریق رنگ

رنه ماگریتدر آثار ماگریت واقعیت و توهم در هم تنیده اند و انسان موجودی است معلق در فضایی گنگ
رنه ماگریت؛ نقاش فرا واقعگرای بلژیکی؛ هنرمند راوی رازهایی چند مجهولی و نویدبخش زبان بصری جدید در قرن بیستم بود. او در میان هنرمندان فراواقعگرا به «انسان نامرئی» شهرت داشت. ماگریت در سال ۱۸۹۸ در شهر لسین به دنیا آمد. چهارده ساله بود که مادرش خود را به رودخانه ای انداخت و خودکشی کرد. این حادثه سبب شد که ماگریت به شارله روا برود و برای مطالعه متون کهن در آتنه نام نویسی کند. در سال ۱۹۱۶ ماگریت به بروکسل سفر کرد تا به فرهنگستان هنرهای زیبا وارد شود. او نقاشی را از دوازده سالگی آغاز کرده بود. بسیاری از ساز و برگ های جهان کودکی به شکل انتزاعی و آشنایی زدوده، به مصالح اصلی هنر نقاشی بزرگ سال تبدیل شدند؛ شکل های عجیب بادکنک وار، جاچتری ها و ستون های سنگی شکسته، یادگار قبرستان مخروبه ای که ماگریت با بچه های دیگر در آن بازی می کرد. ماگریت در مقام یک آماتور، با کوبیسم، فوتوریسم و شیوه های دیگر به تجربه پرداخت. اما وقتی در سال ۱۹۲۲ ناگهان عکس یکی از تابلوهای جورج دکوریکو به نام آواز عشق را که در سال ۱۹۱۴ ساخته شده بود دید، حیرت زده شد و در سال ۱۹۲۶ به عنوان هنرمندی منفرد با سبکی متاثر از سبک کریکو وارد عالم هنرمندان شد.
وی به مطالعه متون فلسفی علاقه مند بود و همواره از نویسندگان محبوبش، هگل، مارتین هایدگر، ژان پل سارتر و میشل فوکو یاد می کرد. ماگریت در میانه سال های ۱۹۶۰ «واژه ها و چیزها»ی فوکو را خواند. این کتاب توجه این نقاش را به خود جلب کرده بود؛ به طوری که نمایشگاهی از آثارش را با عنوان «واژه ها و چیزها» در شهر نیویورک برگزار کرد. جایگاه پیکره و جایگاه متن در آثار ماگریت همواره از نوعی فقدان مناسبت میان تصویر اشیاء و عنوان تابلو برخوردار است. انگار ماگریت در جهت جستجوی جوهره پنهان اشیا، نامگذاری معمول و روزمره آنها را نفی کرده و در پی ایجاد نوع دیگری از همگونی به شیوه خود بوده است. پریشان کردن یکایک پیوندهای سنتی میان زبان و تصویر. این روشی است که ماگریت همواره از آن سود می برد. پل نوژه یکی از بهترین نقادان ماگریت در رابطه با آثار وی می نویسد:نقاش ها نقاش هستند یعنی برخورد آنها با اشیا به این اندیشه محدود می شود که چه طور از آن اشیا به نحو احسن برای نقاشی شان بهره برداری کنند. به گمان آنها، کار ایشان به این ضربه قلم، این صحنه، این درخت، یا این رنگ خلاصه می شود و همین است که آنها را ناچار می سازد اندیشه شان را به ظواهر محدود کنند و هر گونه واقعیت ژرفی را انکار نمایند.
ولی ماگریت بلافاصله جواب می دهد که «این یک پیپ نیست» و بدین گونه انسان به ناچار با تخیل به نحوی کاملاً متفاوت مواجه می شود. رنه ماگریت معتقد بود که نقاش باید به جز نقاشی، به چیز دیگری نیز بپردازد و آن چیزی که ماگریت به تاثیر از دکریکو به کار گرفت «برتری شعر از نقاشی» بود. در واقع ماگریت از نقاشی در مقام هدف غایی، به خودی خود گریزان بود و ترجیح می داد اندیشه گری قلمداد شود که از راه رنگ، رابطه برقرار می کند. هنر نقاشی به اعتقاد ماگریت «این امکان را به ما می دهد که فکری را که قابلیت آشکار شدن دارد تشریح کنیم.» وی در جایی می گوید: «اندیشه تنها از چیزهای مرئی ترکیب شده است و نقاشی می تواند آن را مرئی نشان بدهد.» و من طوری فکر می کنم که هیچ کس پیش از من آن طور فکر نکرده است. جهان تصویری ماگریت، جهان سکوت، جهان رمز و راز، جهان عناصر تهدیدآمیز در قلب تصویر و جهان آدم هایی است که پشت به ما دارند، سر ندارند و یا صورت شان را پوشانده اند، آدم هایی تنها با کلاه هایی سیاه، با توهم یک رویا، با اشیاء ساکن و غول پیکر که در دل این جهان عجیب و مرموز با پدیده ای گنگ و نامعلوم روبه روهستند: توهم یک واقعیت.
ماگریت به طرزی عینی و بدون احساساتی گری نقاشی می کند و یک شیء را طوری به کار نمی گیرد که از آن تابلویی به وجود آورد، بلکه آن را به جهانی وارد می کند که در آن اشیاء برای خود چشم دارند. ماگریت دقیقا می دانست که اشیاء عادی را کجا از بعد طبیعی شان خارج کند و طول و عرض و عمق آنها را از ابعاد معمولی خود به نوعی شگفتی غیرطبیعی تبدیل نماید. در واقع قرار دادن اشیاء در جاهای غیر عادی، آفریدن اشیاء تازه، تغییر شکل اشیاء آشنا، عوض کردن ماده اشیاء، به کار بردن کلمه و تصویر با هم … از ترکیباتی است که ماگریت همواره ازآنها سود می جسته است. در آثار ماگریت واقعیت و توهم در هم تنیده اند و انسان موجودی است معلق در فضایی گنگ و ابهام انگیز و آدم ها همواره در جستجوی هویت و اشیاء در جستجوی جوهره پنهان خویش در جهان معماگونه خود منجمد گشته اند. در تابلوی «جنگ بزرگ» که در سال ۱۹۶۴ کشیده شده است ماگریت مردی با کلاه سیاه لبه دار، کت مشکی و کراوات قرمز را به تصویر کشیده است که سیبی سبز رنگ چهره اش را پنهان کرده و مانع شناسایی هویت وی شده است. انسان نامرئی و پنهانی که در میان میلیون ها انسان دیگر زندگی می کند، نفس می کشد، و می میرد.
در این جا باز همان جمله میشل فوکو طنین می اندازد که «کار بازرسی اوراق شناسایی را به پلیس ها و بوروکرات ها واگذار کنید و بگذارید از هویتم بگریزم، گشایشی به من نشان دهید برای رهایشی از استبداد چهره ام.» باید گفت بیشتر آثار ماگریت گریزی به سمت رهایی از هویت، رهایی از خود و پناه بردن به ساختارهای نامرئی و جهانی سراسر پنهان و واژگونه است.
arti.it